تبليغاتX
با چشم هاي عاشق بيا

 

 

با چشم هاي عاشق بيا
با چشمهای عاشق بیا, تا جهان را تلاوت کنیم

روزهای بیقراری

همیشه فکر می کردم در مورد شهدا که چطور حاضر نبودن یک لحظه جبهه رو ترک کنن برای چی بی تاب می شدن، برای چی شبها گریه می کردن و دوست نداشتند به شهر برگردن. چرا دلشون گیر جبهه ها بود اونجا مگه چی داشت؟ اما حالا... حالا  دیگه خوب می فهمم. بهشون حق می دم. حق می دم که بی قرار باشن بی قرار جبهه ها. حق می دم. اونا دامنگیر اونجا شده بودن.

چند روزی می شه از برگشتنم می گذره . برگشتنم از فکه، دهلاویه، اروند، فتح المبین،هویزه و شلمچه. از دیار شهدا. همون جا که چند ساعت بیشتر با کربلای حسین  فاصله نداشت. چند روز بیشتر نیست که برگشتم اما.... . می دونید چی می خوام بگم؟

  فقط یه چیز:  بی قراریم بی قراریت را می فهمد.

باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است

آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است

هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد

های های دل دیوانه من پنهانی است

اما شهدا بازم یه تفاوت ،یه فرقی بین ما و شما هست. شما دلتون خوش بود که بر می گردید اما ما چی؟  ما کجا بریم؟ ما کجا بریم؟ کجا؟

 

گفتم از جبهه ها برگشتم؟ آره برگشتم اما من نمی خوام برگردم اصلا برگشتن معنی نداره. ما رزمنده ها همیشه توی جبهه ایم. همیشه در حال مبارزه ایم. فقط باید ببینیم واقعا رزمنده هستیم یا نه؟

دیدید توی جبهه ها قبل از هر عملیات می رفتن شناسایی ؟ ندیدید؟ منم ندیدم. ولی شنیدیم که؟ حالا ما هم مثل اونها با تدبیر و شناسایی دقیق، خودمونو فرماندهی کنیم. گرچه  همین الان هم شهدا فرمانده ما هستن وصیت اوناست که ما رو فرماندهی می کنه. برگشتن معنی نداره ما هیچ وقت از این جبهه بر نمی گردیم اون قدر توی این جبهه می جنگیم تا شهید بشیم.

فقط یه دعا: خدایا ما رو توی ان راه کمک کن، از اون امدادهای غیبی به ما هم برسون! خدایا ما سربازان امام زمانیم مگه نه؟ کمک کن لحظه ای از اماممون دور نشیم و راهمون لحظه ای جدای  از راه اماممون نشه.  آمین.

 

 

ببخشید از اینکه یک ماه  بی خبر گذاشتم رفتم.  شرمنده الطاف شما شدم ( یکی نیست بگه این مریخی حرف زدن رو از کجا یاد گرفتم). تغییراتی هم وارد شده که دیگه ملاحظه می کنید.    

راستی یکی از دوستان منو بسیجی رزمنده خطاب کرده بود. من بسیجی نیستم. نمی دونم چرا.یعنی هیچ وقت دنبال بسیج مسیج نبودم همچین. امممما....  امیدوارم که هممون  پبش امام زمان بسیجی باشیم و امام زمان ما رو بسیجی رزمنده بدونه. بگید ایشالا.



هزار کاش و اگر....

 

سلام خدا

اومدم پیشت گله کنم. خدایا چرا اینجوری شد؟ چرا این شکلی ؟چی به سرمون اومد؟ چرا ما این راه رو اومدیم؟  خدایا چی شد اون همه زیبایی که خمینی(ره) می خواست به ما هدیه بده؟چرا بعضیا اینجوری شدن؟ قرار این نبود. این نبود. این نبود نتیجه زحمات امام خمینی(ره).آخ خ خ  خدا.این همه بخاطر این انقلاب خون کف خیابونا ریخت. چه نوجونا و جوونایی . چه 17 شهریور ها و 15 خرداد هایی که اتفاق نیفتاد. چه شکنجه های وحشیانه ای که اعمال نشد. برای کی ؟ برای چی؟ برای اینکه یه بچه مذهبی توی مملکت اسلامی غریب باشه؟ توی دانشگاهها توی مدرسه ها غریب باشه؟ که یه بچه مذهبی از توی خیابون رفتنش پشیمون بشه و کفاره بده؟ حسرت داشتن کشوری با اسلامی ناب. این چه وضعیه آخه؟ 

خدایا گله دارم. نه فقط از مردم که از مسئولا هم گله دارم،  شاکی ام. چرا بچه های شهدا باید اینقدر غریب باشن؟ چرا هر وقت اسم شهید و جبهه میاد آدما باید می گن  ولمون کنین شما هم! چرا بعضیا تا اسم جنگ میاد می گن چقدر جنگ بسه هر کاری کردیم. هر کاری کردیم؟  مگه ما کاری هم کردیم؟ می بینی تو رو خدا می گن هر کاری کردیم!؟ ما اگه کاری کرده بودیم که... .

خدایا گله دارم. چرا بعضیا قدر اونایی که برای کشورمون این همه زحمت خالصانه می کشن رو نمی دونن  و اینقدر هم اذیتش می کنن؟  چرا بعضیا به حرف رهبر گوش نمی کنن؟ چرا غم رهبرو نمی فهمن؟ چرا کسی به فکر امام زمان نیست؟ خدایا چرا راه شهدا فراموش شده؟  دلم می گیره وقتی عکس شهدا رو می بینم. اون چهره های پاک، اون نگاه های ملکوتی، اون از خود گذشتگی ها. خدا خجالت می کشم. ما چیکار کردیم؟ ما با خودمون چیکار کردیم؟ چی می خواستیم بشیم چی شدیم؟ خدا اینجوری نگاه می کنی که از رو برم؟ باشه از تو گله نمی کنم چون همه اینا تقصیر خودمونه. از بی عرضگی خودمونه خوب شد خدا؟ قبول. کم کاری از ماست.  ولی خدا چرا تموم نمی شه؟ چرا آقامون نمیاد؟ چرا نمیاد چرا نمیاد؟ مسلمونایی که تو کل دنیا زیر فشار دشمنا هستن ،  آدمای بی پناه  مگه چه گناهی کردن؟  جرمشون چیست جز مسلمانی؟ چرا آقامون نمیاد؟ چرا  نمی تونم این چرا ها رو جواب بدم؟

خدایا من اینجا رو دوست ندارم  و غیر از اینجا رو هم دوست ندارم. گیر کردم خدایا. چرا اینجوریه؟  اصلا می خوام مثل این بچه ها پا بکوبم به زمین و بهونه بگیرم که: نمی خوام نمی خوام نمی خوام. نمی خواااااااام.



و اکنون... شروع.

 

۱-     مقام معظم رهبری در دیدار با کار گزاران  فرهنگی و اجرایی حج فرمودند: " این فضای بی بند و باری در حرف زدن و اظهار نظر علیه دولت مسائلی نیست که خداوند به آسانی از آنها بگذرد.تفضلات و  رحمت الهی تا زمانی است که ما مراقب گفتار، رفتار و عملکردمان باشیم زیرا خداوند با ما خویشاوندی ندارد. برخی کارها و ظلم ها فتنه ای به پا می کند که دامن همه اعم از ظالم و غیر ظالم را می گیرد.  بنابراین همه باید مراقب اظهار نظرها، تبلیغات و اقدامات خود باشیم."

در ادامه فرمودند:"علت اصلی تهاجم داخلی و خارجی به دولت ، رویکرد دولت در گفتمان و عملکرد، منطق و سیره و تفکر و رویه ، مطابق منطق و سیره حضرت امام خمینی (ره) است. از همین رو تهاجم به دولتی که بر مشی امام اصرار می ورزد انتقام گیری از امام راحل(ره) است. "

 

این ها حرف های رهبرفقید و فرزانه و محبوبمون بود.  دیگه چه جوری بعضیا  حالیشون نمی شه خدا داند.

 

 

2-    امسال تولدم خیلی خوب بود .یکی به این خاطر که مصادف شد با یه روز

خوب. یکی هم بخاطر دیدار با خانواده شهید علی نصیری(از شهدای کانون).

 

داشتم به تولد فکر می کردم. به متولد شدن . خیلی تکراریه این واژه، روش هم زیاد صحبت می شه. اما من دوباره فکر کردم. به همه این سال هایی که گذروندمش. به اینکه من می تونستم جای دیگه و در نقطه ی دیگه ای باشم. خوب یا بدش رو کاری ندارم. فکر کردم الان می تونستم توی این دنیا نباشم.مثلا فروردین با بچه ها شهید می شدیم. یا اصلا توی یه محیطی بودم که اصلا ندونن خدا و نماز و اینا چیه.هر چیزی ممکن بود. آره هر چیزی ممکن بود. هم اون و هم این.

دلم گرفت از خودم، از کوتاهی هام.اولش غر زدم که که خب منم اگه توی فلان محیط بزرگ می شدم الان برای خودم یه ولی خدایی چیزی شده بودم. کلی که به این چیزا غر زدم جواب خودمو هم دادم(راستش مچ خودمو گرفتم که می خواست همه تقصیرا رو بندازه گردن چیزای دیگه). من فرصت های زیادی برای خوب بودن داشتم. من شرایط و موقعیت و محیط خوبی برای رشد داشتم. و این تقصیر خودمه که الان توی نقطه و جای بهتری نیستم. و البته کمک خدا هست که همینجا هم  هستم. چرا که وضع می تونست از این بدتر هم باشه. پس خدا رو شکر.

 

فکر کردن به اینکه آه فلان فرصت از دست رفت. فلان جا باید این کار رو می کردم. چرا اونجا این کار رو نکردم و خلاصه توی گذشته موندن دردی رو ازم  دوا نمی کنه. فقط منو رو درگیر خودش کرده و نگهم داشته. باید ببینم الان چه خاکی می تونم به سرم بریزم و برای آینده ام چه کار  می تونم بکنم. گذشته هم برای این خوبه که یه تجربیاتی رو ازش در بیارم و حواسم جمع جمع باشه تا اشتباهی رو تکرار نکنم.  و ویژگی تولد همینه، ویژگی سالگرد.

و تولد یه استارت مجدده ، یه نفس تازه کردن، یه تامل و برنامه خوب برای آینده .

بیایید کمک کنیم و  دعا کنیم  برای هم که با انرژی بلند بشیم  و حرکت کنیم.   

وایسادی منو نگاه می کنی چیکار؟  گفتم دعا کن دعا.  ?ok



بیا تکه پاره های این دل را جمع کنیم.

 

من معنی تو را نفهمیدم...

من نفهمیدم می شه هر روز دست و پای مادر را بوسید و بیرون رفت.

من نفمیدم  می شه در اوج جوانی نیمه شب ها به عشق خدا نماز خواند و عاشقانه گریه کرد.

من نفمیدم در10 سالگی هم می شه  یار امام زمان شد.

من نفمیدم می شه غم  فقرا را در دل پروراند .

من نفمیدم می شه با شهدا دوست شد  و عشق بازی کرد.

من نفهمیدم می شه همه زندگی رو رنگ دعا و مناجات داد.

من نفهمیدم می شه سیاه پوشید تا ظهور آقا و منتظر انتقام بود.

من نفهمیدم می شه در 4 سالگی پر کشید.

من نفهمیدم می شه بیشتر از جان به فکر چادر بود.

من نفهمیدم می شه کربلا نرفت و در کربلا بود.

من نفهمیدم  می شه هم چنان در حال دفاع بود.

من نفهمیدم می شه به عشق مهدی(عج) زنده بود و برای مهدی(عج) جان داد.

من نفهمیدم....

نفهمیدم....

نفهمیدم می شه شهید شد.

نفهمیدم... .

من خیلی چیز ها را نفهمیدم.....

من نفهمیدم و ماندم  و خوشا به حال آنانکه فهمیدند و رفتند.

 

اما حالا.....

حالا خوب می فهمم جا ماندن چه طعمی دارد.

خوب می فهمم به در بسته خوردن چه مزه ای می دهد.

خوب معنی حسرت را می فهمم.

می فهمم دیدن و شنیدن و سکوت کردن یعنی چه.

می فهمم زخم زبان و بی اعتنایی چه حالی دارد.

می فهمم بغض کردن و نباریدن......

می فهمم... تنگ بودن دنیا یعنی چه.

می فهمم.....

می فهمم  روی خون شهید راه رفتن ها را دیدن چه...... آن هم شهیدی که همسنگرت بود.

 

می خواهم بایستم درمقابل همه آدم ها.

 می خواهم نگذارم ..... نگذارم ادامه دهند.

تو رو به خدا راه نرو.

 راه نرو......  این ها خون همسنگرم هست که زیر پای شماست.

تو روبه خدا راه نرو، راه نرو،راه نرو .

اما وقتی به خودم می آیم می بینم که از روی من هم   گذشتند ،رد شدند.

و بازهم بغض.

اشکالی ندارد عمری که دلم سالم بود برایم چه داشت؟

بگذار ببینم  شاید این دل تکه تکه  کاری کرد.



منو تنها نذارید!

 

كلاغ پر



گفتند «كلاغ» شادمان گفتم پر

گفتند «كبوترانمان» گفتم پر

گفتند «خودت»، به اوج اندیشیدم

در حسرت رنگ آسمان گفتم «پر»

گفتند مگر پرنده‌ای؟ خندیدم

گفتند «تو باختی» و من رنجیدم

در بازی كودكان فریبم دادند

احساس بزرگ پرزدن را چیدم

آن روز به خاك آشنایم كردند

از نغمه پرواز جدایم كردند

آن باور آسمانی از یادم رفت

در پهنه این زمین رهایم كردند

حالا، همه عزم پرگرفتن دارند

دستان مرا دوباره می‌آزارند

همراه نگاه مات و بی‌باور من

از روی زمین به آسمان می‌بارند

گفتند پرنده، گریه‌ام را دیدند

دیوانه خاك بودم و فهمیدم

گفتم كه نمی‌پرد، نگاهم كردند

بر بازی اشتباه من خندیدند



خدا تو دیگه کی هستی؟

خدا توی سوره یاسین می فرمایند:" اَلم اَعهٍَد اِلََیکُم یا بَنی ءادم ان لَّا تَعبُدُوا  الشَّیطان اِنَّهُ لَکُم عَدُوَُّ مُّبین(60)  وَاَنِِ اعبُدُونی هذا صِراطُُُُ مُّستَقیم(61)

 

حس می کنم خدا خیلی مظلومانه اینو گفته فرض کن بهت بگه"ای آدم زادگان آیا  با شما عهد نبستم که شیطان را نپرستید زیرا روشن است که او دشمن بزرگ شماست(60) و مرا پرستش کنید که این راه مستقیم( سعادت ابدی) است(61)"

 

من نمی دونم خدا چه جوری دیگه باید حالیمون کنه؟  هوووووی بچه آدم راه درست اینه. آقا شیطون دشمنته.چرا میری سراغش؟

(با خودمما)

 

من نمی دونم خدا واقعا توی آدم چی دیده؟  چرا اینقدر شورمونو می زنه که خطا نریم چرا بیشتر از خودمون به فکرمونه؟ چرا اینقدر مهربونه؟ چرا اینقدر با همین مهربونی و ستار العیوب بودنش ما رو شر منده می کنه؟؟؟

 

خدایا  تو چرا اینجوری هستی؟ چرا همش منتظری تا بنده گناهکارت برگرده که چی بشه ؟ دو روز می مونه بعد دوباره توبه می شکنه می ره پی کارش؟؟

 

خدایا من جلوت کم آوردم. به خدا کم آوردم من خسته شدم تو نشدی.

 

 

 خدایا چرا اینقدر ما رو دوست داری؟؟  همین.

 

 

 

 

 



قلب های یخ زده؟؟

 

آسمون بغضشو خالی می کنه
آدمو حالی به حالی می کنه
کوچه ها رنگ زمستون می گیرن
شیشه ها بخار و بارون می گیرن
آدما چتراشونو وا می کنن
گریه ا برو تماشا می کنن
نمی خوان مثل درختا تر بشن
از دل قطره ها با خبر بشن
نمی خوان بی هوا خیس آب بشن
زیر بارون بمونن خراب بشن
اما تو چتراتو بستی کبوتر
زیر بارونا نشستی کبوتر
رفتی وسنگا شکستن بالتو
اومدی هیشکی نپرسید حالتو
بعضیا دشمنای خونی شدن
بعضیا غول بیابونی شدن
بعضیا میگن که بارون کدومه
بوی نم شر شر ناودون کدومه
دیدی آسمون خراب شد سر ما
غصه شد وصله بال و پر ما
حالا تو سایه نشینی مثل من
خوابای ابری می بینی مثل من
چقدر اینجا می خوری خون جگر
کبوتر عصاتو بنداز و بپر


 

 

بازم این بضغی که گاه و بیگاه میاد سراغم.

ادعا ندارم که درکتون می کنم .

پس بهتره خفه بشم.



شرمندگی و تمام

 

 

آقا من بمیرم که شما اینقدر از دست ماها خون دل می خورین.  چه صبری دارید شما.

 از طرف ما از آقامون هم معذرت خواهی کنید.

 

التماس دعا



کفر از نوع جدید

 ‍این مطلب را یه مدت پیش توی نشریه دانشجویی سه نقطه دانشگاه پیام نور فیروز آباد خوندم که توسط یکی از اعضای نشریه نوشته شده بود. بهتر دیدم اینجا هم بزنم.

 

 

 

تهوع ناشی از نسل سومی بودن

جنگ

فرقی ندارد کجا اتفاق میافتد. فرقی نمیکند چه کسی جنگ را به راه می اندازد. فرقی نمیکند چه کسی پیروز میشود و چه کسی سرافکنده شکست میخورد.

"میتوانید از سرنیزه های تیز تختی بنا کنید اما هرگز نمیتوانید روی آن بنشینید."

ویلیام رالف اینج

 

باز هم جنگ

جایی درون یکی از نشریات پر طمطراق کشور از قول یک نسل سومی نوشته شده؛

آنهایی که برای دفاع از این مرز و بوم به جبهه رفتند طبق ایدئولوژی خود عمل کردند. و این تفکر قابل احترام است. پس لازم نیست از آنها یادی کرد!

 

 باز هم جنگ

اینها نمونه ای از صحبتهای برخی نسل سومی های این مرز و بوم در رابطه با شهداست.

میخواستند نروند. کسی انها را مجبور نکرده بود. حالا هم که کشته شده اند تاوانش را ما نباید بپردازیم. در لحظات نبرد و کشت و کشتار از معنویت هایی که فیلمها به نمایش میگذارند خبری نبوده است.

 

باز هم جنگ

در صفحه نخست گوگل به دنبال یافتن عکسی از شهدا این جمله را -متاسفانه بدون کوتیشن- جستجو میکنم؛ (گالری عکس شهدا).

نتایج اولین صفحه جستجوی آنچه میخواستم اینهاست؛

گالری عکس دخترهای خوشگل

گالری عکس دخترهای تهرونی

گالری عکسهای خفن

گالری عکسهای (...)

 

 باز هم جنگ

باز خوانی سه فاجعه

زمان: اسفند 84  مکان: دانشگاه صنعتی شریف

گروهی دانشجوی یاغی یا یاغی دانشجو (بخوانید دموکرات) در اعتراض به خاکسپاری اجساد سه شهید گمنام در مسجد دانشگاه صنعتی شریف، در محوطه دانشگاه به نمایشگاه عکس شهدا حمله و آن را با خاک یکسان میکنند، شیشه های دانشکده را خرد کرده با چوب و چماق به جان دانشجویان دانشکده حقوق میافنتد، اسم آن را میگذارنددموکراسی!و زیر پرچم وحشی گری های دموکراتیک خود، حرمت شهیدان را زیر سوال میبرند. مضروبین حادثه به حکم رهبری سکوت میکنند.

دو روز بعد، رئیس دفتر حزب تحکیم وحدت در دفاع از حادثه میگوید: "اگر با دفن پیکر شهدا میشد معنویت ایجاد کرد ائمه امر میکردند عزیزانمان را در خانه هایمان دفن کنیم!" (خبرگزاری آفتاب).

هر چه بگندد نمکش میزنند، وای به روزی که بگندد نمک!

در همان دوران، وبلاگ نویسی شاکی نوشت: هتک حرمت شهیدان و دانشگاه با وطن فروشی در کنگره آمریکا هیچ فرقی ندارند.

زمان: اسفند 86 ، مکان: دانشگاه شیراز

در پی اعتراض برخی دانشجویان دانشگاه شیراز به مشکلات صنفی، جمعی دانشجوی معترض در محل دانشگاه دست به اعتراض و اعتصاب غذا زدند. اعتراضات ادامه داشت تا اینکه زمان خاکسپاری شهدا در دانشگاه شیراز با تجمع دانشجویان معترض تداخل پیدا نمود. پنجشنبه 9 اسفند اعتراضات به پاس احترام به شهدا برگزار نشد و پیکر 5 شهید مطهر توسط هزاران نفر از مردم شیراز و دانشجویان در این محل به خاک سپرده شد. اما بعد از مراسم خاکسپاری، در جلسه برگزار شده فی مابین طرفهای درگیر جهت مذاکره و رفع مشکلات، یکی از معترضین پشت تریبون علنا اعلام کرد که "دانشگاه جای دفن شهید نیست". این اقدام با واکنش شدید طرف مقابل روبرو گشته جلسه تعطیل شد. شرح کامل واقعه در وبلاگ دانشجوی بیدار با پانویسی بدین مضمون:

"آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر تحمل سختی هاست. پس ای برادر خوبم برای جانبازی در راه آرمان ها یاد بگیر که در این سیاره ی رنج صبورترین انسان ها باشی."

شهید مرتضی آوینی

 زمان: خرداد 87، مکان: دانشگاه آزاد اسلامی کرج

این بار اعضای انجمن اسلامی دانشگاه به دفن پیکر 5 شهید در کنار مسجد دانشگاه اعتراض کردند. خبرگزاری ادوارنیوز این اعتراض را عجیب شمرد. این انجمن در اعلامیه خود مبنی بر مخالفت با دفن پیکر شهدا در دانشگاه، برخی عوامل مخالفت خود را چنین برشمرد: حضور پررنگتر افراد غیر دانشگاهی و نظامی و شبه نظامی در دانشگاه. محدود شدن هر چه بیشتر فضای سیاسی دانشگاه. افزایش فشار به دانشجویان و ایجاد حساسیت های کاذب و نامعقول نسبت به رفتار آنان و اتهام به نادیده گرفتن حرمت شهدا. (کرج نیوز)

اصلا معلوم نیست دفن پیکر شهدا که حرکتی نمادین در جهت نشان دادن حفظ ارزشهای دفاع مقدس و بخاطر سپاری از جان گذشتگی های شهداست  به کجای دانشجویان فشار می آورد! یا کدام قسمت از فضای سیاسی دانشگاه را محدود میکند؟ یعنی میخواهند بگویند با دفن پیکر شهدا در دانشگاه، بعضیها، عرق شرم بر جبینشان مینشیند و دست از یاغی گری خواهند کشید؟! بعید است. بعید است کسی که در صحن دانشگاه در حالت مستی عربده میکشد و طلب دموکراسی میکند با دیدن مزار شهدا چیزی به اسم عرق شرم او را خجل کند و منصرف از خبط و خطای خویش.

 

 و اینک آخرالزمان...

و وارث به حق عدالتخواهی امام (ره) گفت؛

از اینجایی که هستم، از این دوره ای که میزیم، از این نسلی که نامش را روی من گذاشته اند حالم به هم میخورد که اگر قرار است کنار نام من و آنها، مشترکا صفت انسان گذاشته شود، همینجا رسما از مقام انسانیت استعفا میدهم.

اینها تهوع ناشی از نسل سومی بودن است.

نسلی که قهرمانان زندگیش مشتی ماتریالیست پوچگرای غربیند، نسلی که از مقام لیبرالیستی نسل خود فقط آزادی

عربده کشی و فسق و فجور در جامعه را میخواهد، نسلی که تمام شجاعتش در پاره کردن عکس رئیس جمهور مملکتش حین سخنرانی او خلاصه میشود، نسلی که تمام معنویت زندگیش را از شیطان به ارث برده و بس، نسلی عدالت خواه که اوج مشکلات جامعه بشری را فقط در حجم شکم و گران بودن قیمت نان سر سفره غذایش میبیند و منتهای آرمان مقدسش شبیه فلان خواننده رپ شدن است!

اینها... آینده سازان جامعه بشریند!

 

                                 نويسنده اين متن:یاسر محبوب



از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟؟؟

 

سلام

اومدم یه وراجی گنده بکنم.  چه می دونم از سر درد .

هرچي اين صفحات آگهي روزنامه ها رو بالا و پايين مي كنم ميبينم كه بيشتر آگهي ها براي استخدام خانم هاست.

منشي مي خوان: خانمها. توي مراكز كامپيوتر: خانم ها. تو فلان كارخونه: خانم ها. توي فلان مركز: خانم ها.

بابا اين چه وضعيه.  خانم هاي ما حاضرن با دست مزد كم كار كنن خيلي هم با كيفيت تر از مردها كار مي كنن. (اين كلا توي وجودشونه) خب بقيه هم مريض نيستن كه به مردها كار بدن كه.  كمترين نتيجه اش مي شه چيييي؟؟ خانم هاي ما مي رن سر كار آقايون محترم هم بيكار مي شينن توي خونه ( حالا كاري به عرضه پسرها نداريم كه البته بعضي وقتا واقعا مقصر نيستن).

دختره درس خونده حالا هر كي بهش مي رسه مي گه هنوز نرفتي سر كار؟ كار گيرت نيوده؟

خب بابا به توچه. اصلا كي گفته خانم ها بايد برن سركار؟ آره بايد برن ولي يه مسئوليت بزرگتر دارن كه بايد اون رو انجام بدن اصلا بذار بگم يه رسالت دارن كه در موردش پيش خدا مسئولن. اونم وظيفه همسري و مهمتر از اون وظيفه مادريه.

آهاي خانمي كه راننده تاكسي شدي. چه مي دونم راننده اتوبوس شدي (ديدم كه مي گما. تو همين شيراز خودمون) تو براي اين كار هستي؟ خانمي كه توي  تاكسي تلفني كار مي كني تو  كار مهمتري نداري؟( البته بازم بگذريم از اينكه بعضي ها واقعا مجبورن)

اين يكي. يكي هم دانشگاه ها. توي دانشگاه هاي ما الان چرا اينقدر خانم ها رشته هاي مهندسي مي خونن؟كه چي بشه كه چيكاره بشن؟ شغل آينده شان چيه؟ يا بايد برن توي فلان كارخونه با شونصد تا كارگر و كارمند مرد سر وكله بزنن يا راه بيفتم توي كوه و كمر براي جاده وپل سازي. توجه داشته باشيد كه توي اين كارها چقدر بايد با مرد ها سر و كله بزنن. وهمين ارتباط كاري با مردها روي روح زن تاثير داره بابا چرا نمي فهمن؟

آخه عزيز من اين كار ها مردونه هست شايسته تو نيست. اون وقت پسر ها كه به درد اين كارها مي خورن از تحصيل توي اين رشته ها باز مي مونن.خواهر من مي ري مكانيك مي خوني كه چي؟ ميري عمران مي خوني كه چي؟ ميري مهندسي برق مي خوني كه چي؟ پس رسالتت چي ميشه؟ زن براي تعليم و تربيته. چيه؟ بي انصافي مي كنم؟ حتما ميگن علاقه داريم به اين رشته. بذار اينو بگم كه خيلي علاقه ها كاذبه يعني تو توي شرايطي قرار مي گيري كه واقعا بهت اين علاقه تحميل ميشه.

اگه روده درازي نشه بذار بگم  چندتا چيز ديگه رو.

مثلا دختره از اول زندگي تحصيليش رتبه يك مدرسه اس. مياد بالاتر بهترين نمرات رياضي رو مي گيره. خب مامان و باباش ميگن بچمون استعداد داره حيفه مثلا بره رشته انساني بايد رياضي بخونه. توي بهترين مدرسه ها ثبت نامش مي كنن.  براي كنكورش بهترين استادا رو مي گيرن. برنامه ريزي هاي اجق وجق. كنار هر درسش يه دونه مشاور مي ذارن كه خدايي نكرده اگه بچشون يه هو افت روحيه داشت برق سه فاز وصل كنه بهش كه رو حيه بگيره. كنكور كه نتيجه اش اومد چي مي شه؟ رتبه ي خيلي بالايي آورده. حالا دست به كار مي شن كه بهترين رشته ها رو براش انتخاب كنن حتي الامكان  برق باشه. يا مكانيك. يا مهندسي شيمي يا كوفت يا زهر مار. اون وقت ميگن حيفه بچم با اين رتبه بالا مثلا بره روانشناسي بخونه يا علوم تربيتي يا جامعه شناسي يا... . خب بابا اين بچه له شد چرا يكي بهش نمي گه تو چي دوست داري؟ چرا يكي بهش نمي گه تو اون چه كه مي خواي مي توني توي مهندسي برق  ولاي سيم ميما پيدا كني يا نه؟

اينايي كه ميگم چرند نيست. دوست خود من مهندسي برق مي خونه سال دو هست. بهم مي گفت دعا كن به رشته ام علاقه مند بشم. شاخ در آوردم گفتم مگه خودت انتخاب نكردي؟ گفت كه نه خب رتبه ام بالا بود همه گفتن بايد بزني برق رشته خوبيه!!! خب بابا رشته خوبيه برا اهلش. توي دختر مي خواي با برق به كجا برسي؟؟؟ تازه مي گفت دوست دارم فلسفه بخونم.

خدايا ببين همينجوريه كه جاي زنها و  مرد هاي ما داره عوض مي شه. ( ديگه كاري به ظاهرشون ندارم كه اون خودش شاهنامه اي هست برا خودش)

خدايا چرا خانم هاي ما بايد برن توي كار خونه ها كارهايي بكنن كه واقعا برازنده شون نيست. بعد ديگه حوصله نداشته باشن براي شوهر  وبچه هاشون. اون وقت مي گن چرا بچه ها اينجوري ميشن. اون وقت مي گن محيط خونه تونو صميمي كنين؟ اون وقت ميگن چرا طلاق زياد شده؟ فكر ميكنن اين تمدنه كه خانمي مهندس بشه و افت  و عقب ماندگي اينه كه توي خونه برا بچه هاش وقت بذاره. كاري ندارم به اونايي كه به همه كارشون خوب ميرسن.

  تازه اگه خيلي عقلشون كار كنه رشته شونو ادامه نمي دن مثل همين دوست خودم كه مي گفت حالا مهندسيمو كه گرفتم مي رم روانشناسي مي خونم. خب بابا مگه مرض داشتي كه اون سال جاي يه پسر رو تو دانشگاه گرفتي؟

اييييي خدا چرا ماها اينجوري شديم چرا هدفمونو نمي شناسيم. آخه اون دنيا خدا مياد ميگه تو چه رشته اي خوندي؟ ميگه چند تا پرو‍ژه رو رد كردي؟ يا مي پرسه چه جوري بچه تربيت كردي؟ چه جوري وظيفه مادريتو ادا كردي؟ كدومو مي پرسن؟

 تازه اگه  به همون خانم ها بگي مثلا روانشناسي يا علوم تربيتي  مي خوني همچين نگاه عاقل اندر سفيه بهت مي اندازن كه انگار... .

من امسال كنكور دادم. به دوستام مي گفتم چه رشته اي دوست داري قبول بشي.، مي گفت هرچي مي خواد باشه فقط مهندسي باشه!!!  

بفرما اينم از دختر 19 ساله مملك اسلامي ما.ما درس خوندنمون حتي براي خدا نيست ميگم خدايا تو خيلي غريبي مي گين نه. خدا به خير بگذرونه.

 

خدايا خودت همه ما رو هدايت كن. 

 

 

  ببخشيد اينقدر حرف زدم رو دلم مونده بود خب.